تازه‌ترین خبرها
Thumbnail
دیدگاه شما

آیا واقعا صدای زنان افغان شنیده می شود؟

انجمن افغان سمون توانست شماری از این زنان را از مناطق جنگی در ارگ ریاست جمهوری دعوت نموده تا داستان های دردناک شان را با رییس‌جمهور اشرف غنی و رولا غنی بانوی اول شریک سازند.

هر روز یک داستان وحشتناک جدید از خشونت علیه زنان در افغانستان به گوش میرسد و من کاملا باور دارم که همه از این واقعیت آگاهی دارد و آن اینکه چگونه و تا چه حدی زنان افغان امروز با برخوردهای نامناسب، محرومیت از روند آموزش و عدم دست رسی به خدمات صحی در رنج استند و چگونه این مشکلات دست رسی زنان را به حقوق شان متاثر ساخته است.

همه ساله از روز جهانی زن در کابل گرامی داشت به عمل می آید، اما به ندرت دیده شده است که صدای دردناک زنان از دیگر ولایت ها در سراسر کشور به کاخ ریاست جمهوری برسند تا رییس جمهور و نخست بانوی کشور به آن گوش فرا دهند.

در یک ابتکار جدید، انجمن افغان سمون توانست شماری از این زنان را از مناطق جنگی در ارگ ریاست جمهوری دعوت نموده تا داستان های دردناک شان را با رییس‌جمهور اشرف غنی و رولا غنی بانوی اول شریک سازند.

امسال، در حدود ۴۶ زن از ولایت‌های چون لوگر، کابل، وردک، ننگرهار، هلمند، کندهار، هرات، خوست، پروان و پکتیا در همکاری با ملالی شینواری خودم ذکیه وردک و ده تن از داوطلبان جوان شناسایی شدند.

به تاریخ نهم مارچ ۲۰۱۷ راس ساعت هشت صبح مه همراه به گروه ام  در دروازه امنیتی شماره ۱۲ ارگ ریاست جمهوری رسیدیم. شماری از زنان از قبل به آنجا رسیده بودند و تا ساعت هشت ونیم همه زنان در ارگ ریاست جمهوری رسیدند.

این زنان شامل زنان بیوه، مادرهای که فرزندان شان را برای دفاع از کشورشان از دست داده بودند، دخترانی که پدران شان را از دست داده بودند، آموزگارانی که بخاطر امنیت شان در خطر بودند، زنانی که از سوی شوهران شان مجبور به تن فروشی شده بودند و زنانی که شوهران شان کار فروش مواد مخدر بودند.

من متوجه شدم که همگی آنان خیلی هیجانی بودند و همگی شان لباس های البته نه جدید بلکه پاک به تن داشتند و بوی عطر آنان به مشام ام میرسید. من تلاش کردم هیجانی را که در میان گروه ام حاکم بود را کنترول نمایم چون این زنان هرگز باور شان نمیشد که در داخل ارگ ریاست‌جمهوری باشند، محلی که آنان حتی خواب اش را هم ندیده بودند که به آنجا بروند.

پس از آنان همگی مان به طرف ایستگاه های بازرسی حرکت کردیم. بعد از خروج از ایستگاه های امنتی متوجه شدم که چگونه این زنان تلاش می ورزند با مرتب کردن چادرهای و لباس‌های شان خود را مرتب سازند. من میدیدم که چشم های آنان در حال حذب کردن هرچیز در گوشه و کنار کاخ ریاست جمهور بود. من احساس میکردم که آنان چه اندازه مجذوب زیبایی های کاخ، ساختمان آن، درختان بلندو بالای آن، باغ های آن، پیاده روهایی که در آن شاهان، ملکه ها، روسای جمهور و بانوان اول قدم زده بودند  شده بودند.

بعدا آنان به سوی سالون زیبای دیگری حرکت کردند که در آنجا رییس‌جمهور غنی جلسات کابینه اش را برگذار میکند. همه آنان به نوبت وارد سالون شدند و به صندلی مخصوص شان قرار گرفتند و کوشش کردند که خاموش بنشینند. تصاویری از رهبران افغان در دیوارهای کاخ ریاست جمهور هک شده بودند و همگی منتظر آن لحظه ای بودیم که رهبر ما وارد شود.

رییس‌جمهور غنی و نخست بانو راس ساعت ۹:۳۰ وارد گردیدند. رییس جمهور در اطرف میز قدم زد و با هرکدام از زنان حاضر در تالار به شکل جداگانه مصافحه کرد و به تمامی زنان حاضر خوش آمد گفت در حالی که بانوی اول در انتظار بود تا در صدر مجلس با وی قرار گیرد.

بعد از آن،  بنده در باره تلاش و کارهای انجمن افغان سمون به رییس‌جمهور و بانوی اول توضیحات ارائه نمودیم و تاکید کردیم که هدف این نهاد تهیه یک راهکار برای رسیدن صدای زن در سطح تودۀ از مردم و مستقیما به رهبری کشور است.

همه زنان بسیار دست وپاچه بودند که چگونه حرف بزنند و از خود می پرسیدند که آیا خواهند توانست در باره مسایل، اهداف، غم ها و مشکلات شان سخن بزنند، اما آنان توانستند این کار را انجام دهند.

قبل از رسیدن رییس جمهور، ذوالحجه از ولایت هلمند به من گفت که قلب اش در تپش است و نمیتواند بگوید که در حضور رییس جمهور چیزی بتواند به زبان آورد، اما وی توانست، با صدای لرزان و چشم‌های اشک‌بار داستان زندگی اش را به رییس‌جمهور و بانوی اول در میان بگذارد.

ذوالحجه که همرای سه نواسه کوچک اش به ارگ آمده بود خطاب به رییس‌جمهور گفت:"بابای ملت، من یک وطن پرست و سرباز این ملت استم، سه فرزندم سرباز پولیس بودند و از سوی طالبان کشته شدند و فرزند چهارمی ام زخمی شد. امروز صبح من از سوی طالبان تهدید شدم و به من گفتند که میروی به پدرت در باره ما شکایب ببری، ما تورا خواهیم کشت. بابای ملت، من حاضرم برای کشورم، برای مردم ام بیمرم و برای قربانی های بیشتر حاضر استم. من نواسه هایم خیلی کوچک استند که برای ملت شان مبارزه کنند."

وی در ادامه افزود:"این ها گرسنه استند، من پولی ندارم که مصرف خانواده ام را بپردازم. من یک خانه و زمین داشتم، اما بعضی ها و طالبان آن را از من ربودند و من مجبور شدم که ترک دیار کنم. من حالا در خانه ای زندگی میکنم که برای زندگی یک انسان مناسب نیست. من در یک حالت بدی زندگی میکنم و تنها دو جوره لباس دارم."

وی ادامه داد:"من چیزی غیر از این ندارم و از مردم قرض دار استم اما منبع درامد ندارم. من چیزی جز گرفتن قرض از دیگر خانواده ها برای سیر کردن یازده تن از اعضای خانواده ام ندارم. برای روزها، من به خوردن گل های که در کنار جوی می روید اکتفا میکردم. من گل ها را جمع میکردم و آن را جوش میدادم و کمی روغن در آن اضافه میکردم و برای اعضای خانواده ام میدادم."

وی در حالی که اشک می ریخت تلاش کرد خود را کنترول نماید تا بتواند با رییس جمهور سخن بگوید.

او گفت:"امروز من آمده ام تا بپرسم که چرا دولت شما برای کسانی که مثل عروس های من شوهران شان را برای دفاع از این ملت و برای حفاظت دیگران جان شان را فدا میکنند از خانواده های آنان خبر نمیگیرد؟"

ذوالحجه افزود:"من به هر دروازه دولتی که رفتم به من گفتند که آنان نمیتوانند پول فرزندانم را بدهند و گفتند که آنان در جریان وظیفه کشته نشده اند. حالا شما بگویید که من چگونه میتوانم زندگی کنم؟ "

وی در حالی که دوباره به گریان آمد و کوشش میکرد اشک هایش را با گوش چادرش خشک کند خطاب به رییس‌جمهور گفت:"لطفا به خانواده ام کمک کنید، لطفا قرض داری هایم را بپردازید، لطفا به من و سه عروس و نواسه هایم سقفی برای زنده گی کردن مهیا سازید."

من متوجه بودم که چگونه رییس جمهور و بانوی اول تحت تاثیر سخنان ذوالحجه قرار گرفته بودند.

بعد از اینکه سخنان ذوالحجه به پایان رسید، رییس‌جمهور خطاب به وی گفت:"شما همگی به من اعتماد کرده اید و به من رای داده اید. من به تمامی مشکلاتی که امروز مطرح گردید به گونه جدی رسیده گی خواهم کرد."

وی به زنان حاضر در تالار گفت که به تمامی مشکلات آنان رسیده گی به عمل خواهد آمد و عدالت تامین خواهد شد.

بعد از آن، رییس‌جمهور بیرون رفت تا به یک جلسه دیگر شرکت نماید، اما بانوی اول همچنان باقی ماند تا به داستان های دردناک دیگر گوش دهد.

فاطمه زن دیگری از ولسوالی پغمان بود که شوهرش به جرم فروش مواد مخدر در حبس قرار دارد. وی با صدای لرزیده تلاش کرد مشلات اش را به بانوی اول ابراز نماید.

فاطمه گفت:"او به هشت سال زندان محکوم شده است. او یگاه نان آور خانواده ام بود و برای ما یک سرپناه  بود."

وی در حالی که اشک میریخت گفت:"من بسیواد و بسیار مریض استم. من از مشکلات روانی رنج می برم بخاطر که اعضای فامل شوهرم مرا لت وکوب میکنند و از من میخواهند که از شوهرم طلاق بگیرم و اطفال ام را در یتیم خانه رها نمایم و خودم خانه برادرم بروم. برادرم خیلی غریب است و به مشکل میتواند از مشکلات اولادهای خودش بر بیاید. او چگونه میتواند مرا کمک کند؟ بانوی اول، اگر خرید و فروش مواد مخدر خلاف قانون است، پس چگونه شوهرم در زندان به مواد مخدر دست رسی دارد. من شوهرم را دوست دارم. لطفا از جریان زندانی وی بکاهید و او را در شفاخانه بستری نمایید. من در پغمان زنده گی میکنم و کار کردن و بیرون رفتن زن از خانه در منطقه ما ننگ پنداشته میشود. حتی اگر من بخواهم کار کنم، من آخر چه کار خواهم کرد، پسرم فقط یکساله شده است."

بعد از فاطمه، نوبت به یک خانم دیگر از ولایت میدان وردک رسید که از شرم دیدن مردان در جریان شب بر زمین هایش در ولایت میدان وردک کار میکن. این زن از کار کردن در زمین اش عمران معاش میکند. داستان وی نشان میدهد که چگونه فرهنگ محافظه کاری زنان را از کار کردن در روشنی روز محروم ساخته است. این داستانه نشان میدهد که چگونه روشنی مهتاب در شب راه وی را روشن ساخته و او را رهنمایی میکند.

هر یکی از این داستان های دلخراش نشان دهنده مشکلات و قربانی های استند که زنان افغان با آن درگیر استند.

در اخیر، نخست بانوی کشور تعهد سپرد تا به هریک از مشکلات به گونه جدی غور و بررسی صورت گیرد و بعد با زنان حاضر یک تصویر یادگاری گرفت.

وقتی را که من با این زنان دلیر سپری کردم، در واقع این امر برایم بسیار آگاه کننده بود و به من بیشتر توانایی می بخشید. این یک تجربه ای است که در آن همگی مان از همدیگر می آموزیم و درد همدیگر را احساس میکنیم و این چیزی است که به ما می آموزد که در کنار هم بودن و با هم حرکت کردن مارا برای تحقق تغییر واقعی میتواند کمک کند. چیزی دیگری که برایم در این جریان ماندگار بود خندیدن و لبخند زدن این زنان به سوی همدیگر بود در حالی که آنان مشکلات و مصیبت های بزرگی را تجربه کرده بودند.

انارگله که اخیرا از ولایت هلمند در کابل منتقل شده و فعلا در زیر خیمه زنده گی میکند از من خواست تا عینک ام را به وی دهم که با نخست بانوی کشور عکس بگیرد.

من در جواب وی گفتم:"یقینا، وی دوید و عینک ام را از روی میز ورداشت و به تیزی آمد کنار بانوی نخست قرار گرفت تا عکس بگیرد.. آغاز داستان وی بسیار شیرین بود زمانی که وی خطاب به نخست بانو گفت "د پادشاه مینی" خانم پادشاه السلام علیکم، ما اینجا آمدیم تا در باره اوضاع نابسامان مان صحبت کنیم، امیدوارم شما بتوانید مارا کمک کنید، برای ما خانه بدهید تا ما زیر سقفی زندگی کنیم."

خاطره دیگری که از ذوالحجه دارم این است روزی که من با وی برای اخذ یک جایزه از سوی رادیو شیبه در حرکت بودیم، وی در جریان راه از جیب اش پنجاه افغانی کشید و از من پرسید میده داری، گفتم چه میکنی، گفت میخواهم ده افغانی به آن فقیری که در کنار سرک نشسته بدهم. من دوباره برگشتم تا وی ده افغانی را به فقیر بدهد و این حرکت وی مرا واداشت تا در فکر فرو روم که وی هنوزهم حاضر است هرچیز دست داشته اش را با دیگران شریک سازد.

روز بعد که وی را برای اخذ پنجصد هزار افغانی کمک از سوی اباسین صاحب می بردم در مابین موتر به من پول پیشنهاد کرد. من با هیجان به او نگاه کردم و گفتم به من رشوه میدهی، گفت نه میخواهم بخشی از این پول را به شما بدهم چون شما به من زیاد کمک کردید. من غمگین شدم از اینکه وی میداند که نظام فاسد است و یگانه راه برای انجام کارت باید رشوه بپردازی. من واقعا متاثر شد برای وی، برای درد وی، برای ناامیدی و مشکلات او."

بعد از بیرون شدن از ارگ ریاست جمهوری این سوال های به ذهنم خطور کرد.

تا چه اندازه مشکلات این زنان از سوی رهبری ما بررسی شده اند؟

حکومت در چه مدتی مشکلات طرح شده را مورد بررسی قرار خواهد داد؟

آیا این زنان قادر خواهند شد مشکلات شان را رفع سازند؟

آیا این زنان بعد از رفتن به ولایت های شان، دوباره با ما تماس خواهند گرفت؟

چه اقداماتی مرا می توانیم برای رفع مشکلات این زنان روی دست گیریم؟

در جریان چهار روز کار با این زنان شجاع، من داستان هایی از شکست، فقر، گرسنگی و تلاش را دیدم و شنیدم. این واقعا خارج از تصور است که چگونه این زنان دارند با این اوضاع زندگی نابسامان شان دست و پنجه نرم میکنند، و آیا امیدی در میان آنان است که روزی تمامی این مشکلات به نقطه پایان خواهد رسید تا اطفال آنان بتوانند به امنیت، تعلیم و آینده درخشان دست رسی داشته باشند، چیزی که هم اکنون آنان ندارند.

ذکیه وردک رییس انجمن زنان افغان در بخش مهندسی و ساخت و ساز است. وی شیفته کار کردن در بخش توانمند سازی زنان در عرصه های مختلف چون حکومت داری، حقوق بشر، تعلیم و تربیه و مهارت های رهبری کارآفرینی است.

دیدگاه شما

آیا واقعا صدای زنان افغان شنیده می شود؟

انجمن افغان سمون توانست شماری از این زنان را از مناطق جنگی در ارگ ریاست جمهوری دعوت نموده تا داستان های دردناک شان را با رییس‌جمهور اشرف غنی و رولا غنی بانوی اول شریک سازند.

Thumbnail

هر روز یک داستان وحشتناک جدید از خشونت علیه زنان در افغانستان به گوش میرسد و من کاملا باور دارم که همه از این واقعیت آگاهی دارد و آن اینکه چگونه و تا چه حدی زنان افغان امروز با برخوردهای نامناسب، محرومیت از روند آموزش و عدم دست رسی به خدمات صحی در رنج استند و چگونه این مشکلات دست رسی زنان را به حقوق شان متاثر ساخته است.

همه ساله از روز جهانی زن در کابل گرامی داشت به عمل می آید، اما به ندرت دیده شده است که صدای دردناک زنان از دیگر ولایت ها در سراسر کشور به کاخ ریاست جمهوری برسند تا رییس جمهور و نخست بانوی کشور به آن گوش فرا دهند.

در یک ابتکار جدید، انجمن افغان سمون توانست شماری از این زنان را از مناطق جنگی در ارگ ریاست جمهوری دعوت نموده تا داستان های دردناک شان را با رییس‌جمهور اشرف غنی و رولا غنی بانوی اول شریک سازند.

امسال، در حدود ۴۶ زن از ولایت‌های چون لوگر، کابل، وردک، ننگرهار، هلمند، کندهار، هرات، خوست، پروان و پکتیا در همکاری با ملالی شینواری خودم ذکیه وردک و ده تن از داوطلبان جوان شناسایی شدند.

به تاریخ نهم مارچ ۲۰۱۷ راس ساعت هشت صبح مه همراه به گروه ام  در دروازه امنیتی شماره ۱۲ ارگ ریاست جمهوری رسیدیم. شماری از زنان از قبل به آنجا رسیده بودند و تا ساعت هشت ونیم همه زنان در ارگ ریاست جمهوری رسیدند.

این زنان شامل زنان بیوه، مادرهای که فرزندان شان را برای دفاع از کشورشان از دست داده بودند، دخترانی که پدران شان را از دست داده بودند، آموزگارانی که بخاطر امنیت شان در خطر بودند، زنانی که از سوی شوهران شان مجبور به تن فروشی شده بودند و زنانی که شوهران شان کار فروش مواد مخدر بودند.

من متوجه شدم که همگی آنان خیلی هیجانی بودند و همگی شان لباس های البته نه جدید بلکه پاک به تن داشتند و بوی عطر آنان به مشام ام میرسید. من تلاش کردم هیجانی را که در میان گروه ام حاکم بود را کنترول نمایم چون این زنان هرگز باور شان نمیشد که در داخل ارگ ریاست‌جمهوری باشند، محلی که آنان حتی خواب اش را هم ندیده بودند که به آنجا بروند.

پس از آنان همگی مان به طرف ایستگاه های بازرسی حرکت کردیم. بعد از خروج از ایستگاه های امنتی متوجه شدم که چگونه این زنان تلاش می ورزند با مرتب کردن چادرهای و لباس‌های شان خود را مرتب سازند. من میدیدم که چشم های آنان در حال حذب کردن هرچیز در گوشه و کنار کاخ ریاست جمهور بود. من احساس میکردم که آنان چه اندازه مجذوب زیبایی های کاخ، ساختمان آن، درختان بلندو بالای آن، باغ های آن، پیاده روهایی که در آن شاهان، ملکه ها، روسای جمهور و بانوان اول قدم زده بودند  شده بودند.

بعدا آنان به سوی سالون زیبای دیگری حرکت کردند که در آنجا رییس‌جمهور غنی جلسات کابینه اش را برگذار میکند. همه آنان به نوبت وارد سالون شدند و به صندلی مخصوص شان قرار گرفتند و کوشش کردند که خاموش بنشینند. تصاویری از رهبران افغان در دیوارهای کاخ ریاست جمهور هک شده بودند و همگی منتظر آن لحظه ای بودیم که رهبر ما وارد شود.

رییس‌جمهور غنی و نخست بانو راس ساعت ۹:۳۰ وارد گردیدند. رییس جمهور در اطرف میز قدم زد و با هرکدام از زنان حاضر در تالار به شکل جداگانه مصافحه کرد و به تمامی زنان حاضر خوش آمد گفت در حالی که بانوی اول در انتظار بود تا در صدر مجلس با وی قرار گیرد.

بعد از آن،  بنده در باره تلاش و کارهای انجمن افغان سمون به رییس‌جمهور و بانوی اول توضیحات ارائه نمودیم و تاکید کردیم که هدف این نهاد تهیه یک راهکار برای رسیدن صدای زن در سطح تودۀ از مردم و مستقیما به رهبری کشور است.

همه زنان بسیار دست وپاچه بودند که چگونه حرف بزنند و از خود می پرسیدند که آیا خواهند توانست در باره مسایل، اهداف، غم ها و مشکلات شان سخن بزنند، اما آنان توانستند این کار را انجام دهند.

قبل از رسیدن رییس جمهور، ذوالحجه از ولایت هلمند به من گفت که قلب اش در تپش است و نمیتواند بگوید که در حضور رییس جمهور چیزی بتواند به زبان آورد، اما وی توانست، با صدای لرزان و چشم‌های اشک‌بار داستان زندگی اش را به رییس‌جمهور و بانوی اول در میان بگذارد.

ذوالحجه که همرای سه نواسه کوچک اش به ارگ آمده بود خطاب به رییس‌جمهور گفت:"بابای ملت، من یک وطن پرست و سرباز این ملت استم، سه فرزندم سرباز پولیس بودند و از سوی طالبان کشته شدند و فرزند چهارمی ام زخمی شد. امروز صبح من از سوی طالبان تهدید شدم و به من گفتند که میروی به پدرت در باره ما شکایب ببری، ما تورا خواهیم کشت. بابای ملت، من حاضرم برای کشورم، برای مردم ام بیمرم و برای قربانی های بیشتر حاضر استم. من نواسه هایم خیلی کوچک استند که برای ملت شان مبارزه کنند."

وی در ادامه افزود:"این ها گرسنه استند، من پولی ندارم که مصرف خانواده ام را بپردازم. من یک خانه و زمین داشتم، اما بعضی ها و طالبان آن را از من ربودند و من مجبور شدم که ترک دیار کنم. من حالا در خانه ای زندگی میکنم که برای زندگی یک انسان مناسب نیست. من در یک حالت بدی زندگی میکنم و تنها دو جوره لباس دارم."

وی ادامه داد:"من چیزی غیر از این ندارم و از مردم قرض دار استم اما منبع درامد ندارم. من چیزی جز گرفتن قرض از دیگر خانواده ها برای سیر کردن یازده تن از اعضای خانواده ام ندارم. برای روزها، من به خوردن گل های که در کنار جوی می روید اکتفا میکردم. من گل ها را جمع میکردم و آن را جوش میدادم و کمی روغن در آن اضافه میکردم و برای اعضای خانواده ام میدادم."

وی در حالی که اشک می ریخت تلاش کرد خود را کنترول نماید تا بتواند با رییس جمهور سخن بگوید.

او گفت:"امروز من آمده ام تا بپرسم که چرا دولت شما برای کسانی که مثل عروس های من شوهران شان را برای دفاع از این ملت و برای حفاظت دیگران جان شان را فدا میکنند از خانواده های آنان خبر نمیگیرد؟"

ذوالحجه افزود:"من به هر دروازه دولتی که رفتم به من گفتند که آنان نمیتوانند پول فرزندانم را بدهند و گفتند که آنان در جریان وظیفه کشته نشده اند. حالا شما بگویید که من چگونه میتوانم زندگی کنم؟ "

وی در حالی که دوباره به گریان آمد و کوشش میکرد اشک هایش را با گوش چادرش خشک کند خطاب به رییس‌جمهور گفت:"لطفا به خانواده ام کمک کنید، لطفا قرض داری هایم را بپردازید، لطفا به من و سه عروس و نواسه هایم سقفی برای زنده گی کردن مهیا سازید."

من متوجه بودم که چگونه رییس جمهور و بانوی اول تحت تاثیر سخنان ذوالحجه قرار گرفته بودند.

بعد از اینکه سخنان ذوالحجه به پایان رسید، رییس‌جمهور خطاب به وی گفت:"شما همگی به من اعتماد کرده اید و به من رای داده اید. من به تمامی مشکلاتی که امروز مطرح گردید به گونه جدی رسیده گی خواهم کرد."

وی به زنان حاضر در تالار گفت که به تمامی مشکلات آنان رسیده گی به عمل خواهد آمد و عدالت تامین خواهد شد.

بعد از آن، رییس‌جمهور بیرون رفت تا به یک جلسه دیگر شرکت نماید، اما بانوی اول همچنان باقی ماند تا به داستان های دردناک دیگر گوش دهد.

فاطمه زن دیگری از ولسوالی پغمان بود که شوهرش به جرم فروش مواد مخدر در حبس قرار دارد. وی با صدای لرزیده تلاش کرد مشلات اش را به بانوی اول ابراز نماید.

فاطمه گفت:"او به هشت سال زندان محکوم شده است. او یگاه نان آور خانواده ام بود و برای ما یک سرپناه  بود."

وی در حالی که اشک میریخت گفت:"من بسیواد و بسیار مریض استم. من از مشکلات روانی رنج می برم بخاطر که اعضای فامل شوهرم مرا لت وکوب میکنند و از من میخواهند که از شوهرم طلاق بگیرم و اطفال ام را در یتیم خانه رها نمایم و خودم خانه برادرم بروم. برادرم خیلی غریب است و به مشکل میتواند از مشکلات اولادهای خودش بر بیاید. او چگونه میتواند مرا کمک کند؟ بانوی اول، اگر خرید و فروش مواد مخدر خلاف قانون است، پس چگونه شوهرم در زندان به مواد مخدر دست رسی دارد. من شوهرم را دوست دارم. لطفا از جریان زندانی وی بکاهید و او را در شفاخانه بستری نمایید. من در پغمان زنده گی میکنم و کار کردن و بیرون رفتن زن از خانه در منطقه ما ننگ پنداشته میشود. حتی اگر من بخواهم کار کنم، من آخر چه کار خواهم کرد، پسرم فقط یکساله شده است."

بعد از فاطمه، نوبت به یک خانم دیگر از ولایت میدان وردک رسید که از شرم دیدن مردان در جریان شب بر زمین هایش در ولایت میدان وردک کار میکن. این زن از کار کردن در زمین اش عمران معاش میکند. داستان وی نشان میدهد که چگونه فرهنگ محافظه کاری زنان را از کار کردن در روشنی روز محروم ساخته است. این داستانه نشان میدهد که چگونه روشنی مهتاب در شب راه وی را روشن ساخته و او را رهنمایی میکند.

هر یکی از این داستان های دلخراش نشان دهنده مشکلات و قربانی های استند که زنان افغان با آن درگیر استند.

در اخیر، نخست بانوی کشور تعهد سپرد تا به هریک از مشکلات به گونه جدی غور و بررسی صورت گیرد و بعد با زنان حاضر یک تصویر یادگاری گرفت.

وقتی را که من با این زنان دلیر سپری کردم، در واقع این امر برایم بسیار آگاه کننده بود و به من بیشتر توانایی می بخشید. این یک تجربه ای است که در آن همگی مان از همدیگر می آموزیم و درد همدیگر را احساس میکنیم و این چیزی است که به ما می آموزد که در کنار هم بودن و با هم حرکت کردن مارا برای تحقق تغییر واقعی میتواند کمک کند. چیزی دیگری که برایم در این جریان ماندگار بود خندیدن و لبخند زدن این زنان به سوی همدیگر بود در حالی که آنان مشکلات و مصیبت های بزرگی را تجربه کرده بودند.

انارگله که اخیرا از ولایت هلمند در کابل منتقل شده و فعلا در زیر خیمه زنده گی میکند از من خواست تا عینک ام را به وی دهم که با نخست بانوی کشور عکس بگیرد.

من در جواب وی گفتم:"یقینا، وی دوید و عینک ام را از روی میز ورداشت و به تیزی آمد کنار بانوی نخست قرار گرفت تا عکس بگیرد.. آغاز داستان وی بسیار شیرین بود زمانی که وی خطاب به نخست بانو گفت "د پادشاه مینی" خانم پادشاه السلام علیکم، ما اینجا آمدیم تا در باره اوضاع نابسامان مان صحبت کنیم، امیدوارم شما بتوانید مارا کمک کنید، برای ما خانه بدهید تا ما زیر سقفی زندگی کنیم."

خاطره دیگری که از ذوالحجه دارم این است روزی که من با وی برای اخذ یک جایزه از سوی رادیو شیبه در حرکت بودیم، وی در جریان راه از جیب اش پنجاه افغانی کشید و از من پرسید میده داری، گفتم چه میکنی، گفت میخواهم ده افغانی به آن فقیری که در کنار سرک نشسته بدهم. من دوباره برگشتم تا وی ده افغانی را به فقیر بدهد و این حرکت وی مرا واداشت تا در فکر فرو روم که وی هنوزهم حاضر است هرچیز دست داشته اش را با دیگران شریک سازد.

روز بعد که وی را برای اخذ پنجصد هزار افغانی کمک از سوی اباسین صاحب می بردم در مابین موتر به من پول پیشنهاد کرد. من با هیجان به او نگاه کردم و گفتم به من رشوه میدهی، گفت نه میخواهم بخشی از این پول را به شما بدهم چون شما به من زیاد کمک کردید. من غمگین شدم از اینکه وی میداند که نظام فاسد است و یگانه راه برای انجام کارت باید رشوه بپردازی. من واقعا متاثر شد برای وی، برای درد وی، برای ناامیدی و مشکلات او."

بعد از بیرون شدن از ارگ ریاست جمهوری این سوال های به ذهنم خطور کرد.

تا چه اندازه مشکلات این زنان از سوی رهبری ما بررسی شده اند؟

حکومت در چه مدتی مشکلات طرح شده را مورد بررسی قرار خواهد داد؟

آیا این زنان قادر خواهند شد مشکلات شان را رفع سازند؟

آیا این زنان بعد از رفتن به ولایت های شان، دوباره با ما تماس خواهند گرفت؟

چه اقداماتی مرا می توانیم برای رفع مشکلات این زنان روی دست گیریم؟

در جریان چهار روز کار با این زنان شجاع، من داستان هایی از شکست، فقر، گرسنگی و تلاش را دیدم و شنیدم. این واقعا خارج از تصور است که چگونه این زنان دارند با این اوضاع زندگی نابسامان شان دست و پنجه نرم میکنند، و آیا امیدی در میان آنان است که روزی تمامی این مشکلات به نقطه پایان خواهد رسید تا اطفال آنان بتوانند به امنیت، تعلیم و آینده درخشان دست رسی داشته باشند، چیزی که هم اکنون آنان ندارند.

ذکیه وردک رییس انجمن زنان افغان در بخش مهندسی و ساخت و ساز است. وی شیفته کار کردن در بخش توانمند سازی زنان در عرصه های مختلف چون حکومت داری، حقوق بشر، تعلیم و تربیه و مهارت های رهبری کارآفرینی است.

هم‌رسانی کنید